
تابلوی نقاشی
… باید از پشته کوچکی رد میشدیم که بالاتر از دریا بود و بعد به طرف ساحل سرازیر میشدیم، پشته پر از سنگهای زردرنگ و بوتههای سفیدِ سفیدِ سریش بود که بر آبی پر رنگ آسمان دیده میشد.
ماری با ضربههای کیف مشمعیاش گلبرگهای سریشها را پخش میکرد. از بین رده ویلاهای کوچک با پرچینهای سبز و سفید رد شدیم که ایوانهای بعضی از آنها زیر درختچههای گَز مدفون شده بودند و بعضی دیگر حسابی وسط سنگها پیدا بودند. پیش از رسیدن به لبۀ پشته میشد دریای بیحرکت را دید و کمی هم دورتر دماغۀ خواب آلود و حجیم را در آب زلال. صدای ملایم یک موتور در آن هوای آرام به ما رسید. و از دور قایق ماهیگیری کوچکی را دیدیم که روی دریای درخشان، بهطور محوی پیش میآمد. ماری چند گل زنبق از لای صخرهها چید. از شیبی که به طرف دریا میرفت چند نفر را دیدم که آبتنی میکردند…
Remember
1. Whoever comes are the right people
2. Whatever happens is the only thing that could have.
3. Whenever it starts is the right time.
4. When it’s over, it’s over.
Entry for February 18, 2009
Entry for November 25, 2008
in the end.
if it’s not okay,
it’s not the end.
Entry for November 19, 2008
آتش گرم فزون اين شب سردم کجاست
يا زمستان را بهار کن يا تورم را مهار
يا بگو ما بد چه کرديم و ره برگشت کجاست





